خرید بک لینک
من سی و یکِ سهِ نود و پنج فارغ التحصیل شدم و امروز هیجدهِ نهِ نود و شش یعنی پس از یکسال و نیم، تازه امروز رفتم و کارهای فارغ التحصیلی و کسب مدرکمو انجام دادم. به این میگن: بیگ ورک امروز خیلی اذیت و سرگردون نشدم. و این برام اوائلش خیلی عجیب بود. اما هر مرحله که پیشتر می رفتم می فهمیدم همون یه سال قبل که یه روز رفتم و از شدت فشار عصبی که روم وارد بود نزدیک بود خون دماغ کنم، قسمت اعظم کارها صورت گرفته بود. همون ترس باعث میشد این پروسه یکسال به تعویق بیفته و درحایکهمن هر روز مدام به این موضوع فکر میکردم و هر بار که فکر می کردم عصبی میشدم. به همین خاطر میگم: بیگ ورک...برچسبها: به خودم, زنده گی

برچسب: نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 12:08

مردی در گلکاری وسط بزرگراه امام علی ایستاده بود. سرش را تکیه داده بود به درخت لختی و بی هدف آسمان را تماشا می کرد. انگار نه انگار که هزار تا ماشین همزمان در اطرافش دارند با سرعت جان می دهند. دلم می خواست ماشین را همان جا وسط بزرگراه رها کنم و بروم بایستم کنارش. سیگاری برایش روشن کنم و بدهم دستش و بگویم قدر این حال باحالت را بدان رفیق. و بعد بیایم و سوار ماشینم بشوم و برگردم به همین زندگی لعنتی. چرا پیشش نمانم؟ چون من هنوز هم عاشق رها هستم.


برچسبها: داستان, پیمان, بدستور چخوف

برچسب: داستانی, نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 12:08

هفته پیش رو

سه روز کامل

دو تا صبح و عصر

یک عصر تک

یک شیفت یک

  • ابرو
  • لیزر
  • دکتر پوست نوبت بگیرم.
  • کلاس یوگا ثبت نام کنم.
  • کتاب جنگل نروژی را تمام کنم.
  • با شاپرک بازی کنم.
  • حداقل یک داستان بنویسم.
  • حداقل یک فصل داستان نویسی را تمام کنم.

برچسبها: اهداف این هفته

+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۹/۱۸ساعت 20:38&nbsp توسط نلی |


برچسب: نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 12:08

کمد لباسهام رو بعد از چند سال منیج کردم و چه حس خوبی دارم. الان فقط یه ساپورت جورابی سبز لازم دارم و احتمالا دیگر هیچ. چه حس خوب لعنتی دارم که وقتی همه چیز تحت اختیارمه. حتی کمد لباسام. اولین بار توی عمرم این اتفاق افتاده و الان نمیدونم اینو بذارم به حساب پیری و یا نشونه ی یک اتفاق خوب!


برچسبها: به خودم, زنده گی, مارتین دین, اندوه لنی

برچسب: نلی¬طوریها, نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 12:08

فکر میکردم امروز پانزده دسامبر باشد. درحالیه ده دسامبر است. و از این بابت خیلی خوشحالم. وقتی فهمیدم امروز ده دسامبر است با خودم گفتم حتما پانزده آذر بوده که اینجوری فکر کردم و وقتی دیدم امروز نوزده آذر است تمام شادی ام تبدیل به غم شد. تبدیل به غم شد؟ الان غمگین نیستم چرا پس؟ چون در واقع همه اینها برعکس اتفاق افتاد. اولش فکر میکردم پانزده آذر است یا در نهایت دیگر خیلی باشه شانزده آذر است. بعد دیدم خدای بزرگ! امروز نوزده آذر است. فکر کردم اینها همش تاثیرات یادگرفتن ماه های میلادی بعد از سی سال است و لابد دارم انقد غرب زده میشم که تاریخ خورشیدی را فراموش کرده ام. وقتی تقویم را چک کردم دیدم حتی پانزده دسامبر هم نبوده و درواقع دهم دسامبر است. البته که ازین بابت خوشحال شدم. پس در نتیجه آخرین حسی که داشتم از اشتباه کردن تاریخ خوشحالی بوده است. خوشحالی برای؟ خوشحال شدم چون هنوز بیست روز دیگر وقت دارم که کتابهایی که تصمیم داشتم قبل از سال نو میلادی بخوانم تمام کنم. احتمالا البته.برچسبها: داستان, رها, بدستور چخوف

برچسب: خورشیدی؟, نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 12:08

کارهای فردا

  • بزرگترین و مهمترین کار فردام اینه که برم ابرو.
  • با شاپرک بازی کنم.
  • به مطب دکتر ن زنگ بزنم و وقت بگیرم.
  • یکی دو جا کلاس یوگا سر بزنم.
  • یک فصل داستان نویسی بخونم.

برچسبها: اهداف امروز

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۶/۰۹/۲۰ساعت 0:24&nbsp توسط نلی |


برچسب: نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت: 12:08

پیازها را ریخته بودم توی ماهیتابه و منتظر بودم سرخ بشود تا گوشت و قارچ را اضافه کنم. باران قشنگی می بارید از عصر. به نظرم اولین باران درست و حسابی پاییز بود. لای پنجره را باز گذاشته بودم. عطر باران و سرمای پاییز با بوی ماکارونی با گوشت و قارچ من قاطی شده بود. شال زردم را محکم پیچیدم دورم و به باران پشت پنجره خیره شدم. قرار بود با مرد برویم کتاب بخریم. چند تا کتاب لازم داشت. در آن لحظه، توی آشپزخانه ام داشتم خودم را لابلای کتابها تصور میکردم. و فکر میکردم من چه کتابی بخرم. بعد یادم آمده بود به خودم قول داده ام تا کتابهای نخوانده کتابخانه ام را تمام نکرده ام، کتاب تازه نخرم. خوش به حال مرد. چه خوشبخت است امشب. ماکارونی می خورد با کتاب!برچسبها: زنده گی

برچسب: نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 19:17

یک. دو کیلو وزن کم کرده بودم. سه روز رفتم خونه مامان سه کیلو بهم اضافه شد. حالا نه اینکه مادر من کدبانو باشه یا منو خیلی تحویل بگیره و هر روز سفره رنگین جلوم پهن کنه. فکر کنم از بس شیرینی رولت های خوشمزه ای که میهمانهای عوضی مادربزرگه آورده بودن رو خوردم، چاق شدم. دو. آقای م تا دید من دارم دنبال خونه مستغلاتی میگردم زده تو خط دنبال خونه گشتن. بعد پولشم نمیرسه. آپارتمان هفتاد هشتاد متری بالای پونزده سال ساخت میگرده. خنده ام میگیره. یاد ویشکا آسایش تو سریال امام علی می افتم. سه. یادت باشه از آقای م فردا دوری گزینم. چهار. سر شب می خواستم خرجمو از س جدا کنم. و با پولام برم یه ماشین خارجی بخرم. پشیمونم الان. کار فروعی بقول پلانکتون بیشتر نتیجه میده. پنج. از فردا میخوام رژیم بگیرم. البته واقعیتش

برچسب: نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 19:17

کارهای مهم فردا ام آر آی مامان رو بگیرم. شلوار نلا رو عوض کنم. یه چیزی درباره فیلم زرد بنویسم. پول ناهید رو بدم. کتاب ساندویچ ژامبون رو تموم کنم. با ماما تماس بگیرم. با هما تماس بگیرم. (چه کار دشواری) کمد جورابا رو مرتب کنم. اگه ماشین داشته باشم ی رو ببرم همایش. نلا رو بذارم پیش ماما. برچسبها: اهداف امروز + نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۹/۰۹ساعت 1:31&nbsp توسط نلی |

برچسب: نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 19:17

همه چیز خوب است. همه خوشحالند. آنقدر قشنگ که تو نیز با خوشحالی آدمهای فیلم خوشحال می شود. بعد یک حادثه باعث بوجود آمدن یک بحران می شود. در اینجاست که توان و شخصیت و اعتماد و دوستی و عشق و چه و چه ی آدمها در خلال بحران محک زده می شود. و چقدر همه خوب بازی شان را بلد بودند. من فیلم زرد را دوست داشتم.


برچسبها: فیلم, نقد فیلم

برچسب: نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 19:17

اهداف آذر

  • کارهای فارغ التحیلی
  • چهار بار لیزر
  • خواندن پیج واژینیسموس
  • خواندن
  • نوشتن
  • استوری گلدانها
  • خواندن زبان
  • تماشای حداقل دو فیلم

برچسبها: اهداف این ماه

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۹/۰۹ساعت 2:45&nbsp توسط نلی |


برچسب: نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 19:17

برنامه آذر

  • سیزده تا صبح آزاد »»» کارهای فارغ التحصیلی/ خواندن کتاب عناصر داستان (داستان نویسی)/ خواندن پیج واژینیسموس
  • سه تا شیفت 2 »»» لیزر / خواندن کتاب ماندن در وضعیت آخر (روانشناسی کودک)
  • دو تاعصر آزاد »»» خواندن کتاب احتمالا جنگل نروژی

برچسبها: اهداف این ماه

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۹/۰۹ساعت 2:53&nbsp توسط نلی |


برچسب: نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 19:17

تمام کارهای روزی که گذشت رو انجام دادم. بحز تمس با خارشوعر که دشوارترینش بود.

حالا نه اینکه با خارشوعر مشکلی چیزی داشته باشم.

ازش خجالت می کشیدم :((

چون بازم به دلایل نامعلومی از رفتن به مهمانی طفره رفته بودم. نه اینکه با مهمانی اونا مشکل داشته باشم. کلا با مهمانی و معاشرت با آدمها مشکل دارم !!!

حس بدی که بعدش بهم دست میده غیرقابل تحمله...


برچسبها: اهداف امروز

برچسب: نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 19:17

من قول داده بودم راجع به #هوگه براتون بنویسم. مها دوست عزیزم که ساکن دانمارک هست اون پست رو که راجع به هوگه نوشته بودم خونده و تجربیات مستقیم خودشو از فرهنگ هوگه برای من بصورت ویس ایمیل کرده. من تجربیات مها رو چون خیلی ملموسه اول میگم و بعدا باز هم براتون از هوگه خواهم گفت. مها میگه وقتی من همکارمو بعد از یک ویکند، سرِ کار می بینم و ازش می پرسم ویکند چه کار کردی؟ در جواب میگه: هوگه کردم. حالا یعنی چی؟ یعنی خونه بودم، آرامش داشتم، کتاب مورد علاقه ام رو خوندم. یا خونه بودم، بافتنی کردم. یا مثلا کمی تعمیرات انجام دادم. در مجموع کاری که تو دوسش داری و بهت آرامش میده و اون کار رو در کمال آرامش انجام میدی. تو در کمال آرامش یکی ازون فعالیتهایی رو که بهش علاقمندی انجام میدی. بطور کلی در هوگه فعالیت

برچسب: نویسنده: کامران رفیعی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 19:17

صفحه بندی